می‌توانم حدس بزنم وقتی رفتم، همین که بلند شدی خودت را به کاری سرگرم کنی، همین که رفتی پای طاق‌چه تا به بهانه‌ی گردگیری، فکرت را از فکرم خالی کنی، یادت آمد گلِ سری را که برایم خریده‌ بودی و پشتِ آینه مخفی کرده بودی که وقتی می‌دهی‌اش به دستم، غافل‌گیرم کنی، هنوز همان‌جاست.

تا پشتِ در با عجله دویدی که بیایی دنبالم و بدهی‌اش به من؛ اما آن موقع من از پیچِ قبل از چهارسوق رد شده بودم؛ تازه، گیرم هنوز دیده می‌شدم، می‌خواستی بیایی انگشت‌های نیلوفری ات را بدوانی توی موهایم، بعد گلِ سر را بزنی یک گوشه توی آن به قول خودت آب‌شار و بعد سرم را بگذاری روی شانه‌ات؟!

نه، این یکی را دیگر نه؛ حسادت بر می‌انگیزد شانه‌هایت؛ اهلِ شهر چه می‌گفتند پس؟!
می‌توانم حدس بزنم وقتی رفتم، تا بروی توی اتاق، برای فرار از خاطراتت، یک شاخه نرگس بریدی، یک مشت آبِ سرد از توی حوض برداشتی و باز ریختی‌اش روی بقیه و نگاه دواندی دنبالِ ماهی‌های قرمزِ فراری از آب.

راستی، تو حدس می‌زنی یک قطره اشک، چه‌قدر تاب می‌آورد تا از چهارسوق بگذرم، بعد بیفتد روی دامنم؟