دست‌ت را گرفته بودی پشت سرت، خواستی چشم‌هایم را ببندم تا چیزی نشان‌م بدهی

چه‌قدر مشتاقانه چشم‌هایم را بستم

می‌دانستم تو سرمست‌تری، از نرگس‌های توی دست‌ت

می‌دانستم ساعت‌ها می‌نشینی یک گوشه، دست‌ت را که عطرِ گلِ یخ گرفته، به آغوش می‌کشی

اشتیاقِ زلال‌ت به نرگس بود، والا من که با عطرِ گلِ یخِ لب‌های تو زنده‌ام