کنارِ پنجره‌ی مُشبّکی که رو به حیاط باز می‌شود و در نگاهِ اوّل، حوض را با ماهی‌هایش می‌ریزد توی نگاه، می‌ایستم به تماشای بازی کودکانه‌ی ماهی‌های قرمز که دارند چرخ می‌زنند توی تمام دنیاشان؛ حوضِ فیروزه‌ای.
دل‌م حال و هوای ماهی‌قرمزی رادارد که مُدام بالا و پایین می‌پرد و مُدام خودش را از بقیه دور می‌کند.
بی‌تابی‌اش را می‌گذارم به حساب نبودنِ تو؛ که بیایی بگیری‌اش توی دست، بگذاری‌اش توی گُـل‌زارِ گُـل‌‌های دامن‌ت و باز و بسته شدنِ لب‌هایش را بگذاری به حسابِ این‌که دارد حرف می‌زند با نگاه‌ت... آب... آب...
ماهی آب را نمی‌خواهد
درست بر عکسِ این، می‌گوید «با»... «با»...
می‌خواهد «با» تو باشد
خودش را که از بقیه دور می‌کند، می‌گذارم به حسابِ این‌که نکند تو سرزده بیایی توی حیاط، و ببینی‌اش که برای یک لحظه هم که شده، مشغولِ بازی با ماهی‌قرمزها است؛ از تو غافل...