گاهی دل‌م هوس می‌کند تنهایی بروم انتهای کوچه‌باغ، زیر سایه‌ی شمشادها بنشینم

می‌دانم می‌آیی؛ همین است که حس انتظار خوبی دارم

تا به انتهای کوچه‌باغ برسی، با برگ‌های خشک که باد آورده کنار جوی آب، برای‌ت روی زمین نقاشی می‌کشم؛ یک نقاشی قشنگ، که اول‌ش همه پاییز باشد و زرد و خشک و من...

آخرش برسد به سبزه‌های کنار جو، آب باشد، پونه باشد و تو...

تو که برسی، نقاشی هم تمام می‌شود

از پاییز

رسیده به بهار