رفته‌ای و من مانده‌ام تنها، ابتدای کوچه‌باغی که دیگر هیچ آبی از پای چنارهایش رد نمی‌شود. صنوبرهای انتهای کوچه‌باغ دیگر توی باد نمی‌رقصند و حتی گنجشک‌ها هم که خسته می‌شوند، جایی جز سر دیوارهای کاه‌گلی برای نشستن پیدا نمی‌کنند.

رفته‌ای و من مانده‌ام و لانه‌ی زنبورهایی که میلی به چشیدن شهد گل‌ها ندارند.

رفته‌ای و من مانده‌ام با نگاه‌های پیرمردی که راه عبورش همین کوچه‌باغ است.

رفته‌ای و من مانده‌ام با طعنه‌های مردم...

تو رفته‌ای و من با این همه بدبختی مانده‌ام...

تو که نباشی، من از پا در می‌آیم...

دست‌هایم از سرما خشک می‌شوند و لب‌هایم از تشنگی...