زنبورها این‌ روزها چه هیاهویی دارند...

شاداب می‌روند، خسته برمی‌گردند

با خودشان شهد می‌آورند

شهد گل‌های بهاری

مثل گل‌های دامنِ تو

وقت‌هایی که کنار حوض می‌نشینی و ماهی‌ها را یکی یکی می‌نشانی روی گل‌برگ‌ها و بعد

رهای‌شان می‌کنی میانِ فیروزه‌ای حوض

تو از زنبورها می‌ترسی

من اما نه!

یکی می‌آید و چرخی می‌زند

می‌نشیند روی لباسم

بوی آشنای تو...