من، هنوز، چشم دوخته‌ام به انتهای چهارسوق، جایی که آخرین شعاع نور خودش را انداخت روی گل‌های دامن‌ت...

تو، با ناردانه‌ها سرگرمی که من را فراموش کرده‌ای..

گوشه‌ی طاق‌چه یک شمع‌دانی گذاشته‌ام که هر صبح می‌آورم‌ش لب حوضِ فیروزه‌ای تا با ماهی‌ها احوال‌پرسی کند.

هر صبح سراغ‌ت را از ماهیِ‌ قرمزِ حوضِ فیروزه‌ای می‌گیرد شمع‌دانیِ من.

ماهی‌ها اما می‌خندند. از بالا و پایین پریدن‌شان مشخص است به‌شان سر می‌زنی.

ام‌روز خیلی خوشحال بودند ماهی‌ها.

دیشب، آب از آب تکان نمی‌‌خورد توی حوض، تا نکند میهماهی‌شان با ماه به هم بخورد...