خودم را حبـس کرده‌ام جایی شبیهِ این زیرزمینِ تاریک و نمور.

تو که رفتی، یــک‌راست رفتم سراغِ زیرزمین.

نشستم یک گوشه که نگاهم تنها بیفتد به پنجره‌ای که نورِ خورشید را از حیاط قرض می‌گرفت برای پاشیدن به تاریکیِ آن.

نشسته‌ام به امید این که نور برود.

نه که برود، که سایه‌ی آمدنِ تو از پشتِ مشبّک‌ِ پنجره بیفتد توی تاریکی و نورانی کند همه جا را.