خانمی که دامنِ سفید می‌پوشید و اول از هر کاری بغلم می‌کرد و لُپ‌هایم را می‌بوسید؛
موهای گندمی‌اش را موقع نواختنِ پیانو می‌انداخت پشتِ سرش؛
و من فقط به انگشت‌هایش نگاه می‌کردم و همیشه از نگاهش به نگاهم، غافل بودم؛

نُت‌ها را یادم می‌داد، بین‌شان خط می‌کشید؛ می‌نوشت:
 do- re - mi - fa - sol - la - si
وقتی می‌گفت خطِ فاصله بکشید، لب‌خندی می‌نشاندم گوشه‌ی لبم و می‌گفتم: خطِّ فاصله نه، خطِّ تیره


************
همان خانمی که دامنِ سفید می‌پوشید و اول از هر کاری بغلم می‌کرد و لُپ‌هایم را می‌بوسید؛ همان که...
دیشب
دست‌هایت می‌لرزید
موهای سپیدت را اما موقع نواختنِ پیانو می‌ریختی پشتِ سرت
دیشب، در رویای من، نه خبری از نُت بود، نه از خط، نه از خطِّ فاصله، نه فاصله...