آن روز را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، که نشاندی‌ام کنارِ خودت، دست گذاشتی روی زانوهایم، مهربان نگاهم کردی و بعد خندیدی.

من هم خندیدم.

دست بُردی توی کاسه‌ی کوچکِ جلویت؛ چند انگشت حنای خیس خورده برداشتی و نگاهم کردی.

چشم دوخته بودی به چشم‌هایم.

آن یکی دستت را جلو آوردی و من هم مسخِ چشم‌هایت، دستم را پیش آوردم.

حنا را که گذاشتی کفِ دستم، سرمایش دوید و از بازویم رفت تا شانه‌هایم؛ شانه‌هایم لرزید.

روز بعد، وقتی خواستی ببینی دستم رنگ گرفته، دستم را جلویت رو کردم و تو انگشت‌هایت را دواندی کفِ دستم.

سرخیِ کفِ دستم بهانه‌ی خوبی بود برای ریشه دواندنِ حرارتِ سرانگشت‌هایت در وجودم