دلم تنگ شده این روزها؛ دلم برای چیزی که نمی‌دانم چیست، تنگ شده.

شاید برای این است که دوباره بیاییم توی عمارت و خنده‌های «خانم‌جان» را ببینیم، وقتی دارد قاشقِ آهنیِ چکش‌خورده‌اش را توی دیگِ سمنوی عیدانه می‌چرخاند و زیر لب به جانِ من و تو دعا می‌کند و لب‌خند‌ می‌زند.

دلم برای «باب‌جون» تنگ شده که بیاید زیرِ درختِ انجیر بنشیند و از همین ابتدای بهار هر شاخه‌ای را به‌نام کند برای‌مان؛ و همان‌جا قیلوله کند، و خنده‌‌های ما را محدود کند به اشاره‌هامان.

دلم برای کاشی‌‌های اصفهانیِ حوضِ عمارت تنگ شده، که توی آبیِ فیروزه‌ای‌شان هیچ ماهی قرمزی نتواند گوشه‌گیری کند.

دلم برای شکوفه‌‌های بادامِ پوست کاغذی تنگ شده، که مراقب‌شان باشیم نکند بریزند و سهمِ بادام‌ کاغذی‌مان کم شود، توی این روزگارِ  سنگی شدنِ خیلی چیزها.

دلم تنگ شده که انگشت بدوانی توی خلوتِ انگشت‌هایم و...

دلم برای یک بهانه از این جنس تنگ شده شاید...