پسربچّه‌ای که تمامِ طولِ چهارسوق را بدود
و بخورد به بساطِ پیرمردی که یک گوشه نشسته؛ منتظر
نگاهِ پیرزن‌ها به یک‌دیگر را هم بفهمد حتی
و سکوتی را که یک‌آن می‌پیچد زیرِ تاق‌های مقرنسِ چهارسوق، بشنود


حال این روزهایم است
سکوتِ تپشِ قلب‌م را همه می‌فهمند؛ وقتی ساکت‌م
نگاه‌م را می‌خوانند
تو اما
دل‌م را...