کوچه ی قدیمیِ کنارِ چهارسوق؛ همان  که صبح‌ها، وقتی خورشید تقلّا می‌کند یکی دو پرده نور بیندازد روی دیوارهای‌ش...

پیرزنی می‌آید جلوی درِ خانه‌ی قدیمی‌، بســم‌الله‌ی می‌گوید و آب می‌پاشد روی خاکِ خنکِ کوچه

کوچه بوی نابِ خاکِ باران‌خورده می‌گیرد و تقلّای خورشید فایده ندارد که ما را از آن‌جا فراری بدهد؛ من و تو را که با این طعم خو گرفته‌ایم

طعمی که بپیچد توی سرسرای دل‌مان و ما نگاه کنیم به هم که، هر دو مان فهمیده‌ایم طعم را؛ هر دومان با دل‌مان حس‌اش کرده‌ایم

پاییز، باران که کمی ببارد؛ قدری که فقط چند وجب از بالای دیوارهای کاه‌گِـلی را خیس کند و رنگ‌شان را تیره‌تر...

من این طعم را دوست ندارم؛ طعمی که از سرسرای دل تو نرسد به مشام‌ام؛ طعمی که تو مهمانِ سینه‌ی من نکنی...