عروس‌ک پارچه‌ای‌ت را برداری، بگیری توی بغل‌ت، که مثلاً داری برای‌ش لالایی می‌خوانی، که مثلاً حسادتِ کودکانه‌ی من را برانگیزی، که مثلاً عروسک‌ت را بیش‌تر ار من دوست داری که...

من باور دارم آن را بیشتر دوست داری؛ یقین دارم عروس‌کی که خودت ساخته‌ای، دوست داشتنی‌تر است از کسی که خودش خودش را ساخته.

می‌ترسم، این که عروس‌ک را گرفته‌ای توی بغل، و سرت را انداخته‌ای پایین و داری از زیر طاقِ انگورهای رقصان راه می‌روی، تو را ببرد انتهای باغ، که آن‌جا تنهایی را حس کنی.

آن انتها نه که من نباشم و تنها بمانی، که درخت‌های چنار نمی‌گذارند نور بتابد روی زمین...