من فقط آرام و آهسته از کوچه‌پس‌کوچه‌های خیالِ خودم عبور می‌کنم.

کوچه‌باغ، واقعیت است؛ سپیدارها هم، جوی آب و عمارتِ قدیمی و هشتی و پنج‌دری‌ش هم.

درختِ چنارِ انتهای کوچه هم؛ انار و شکوفه‌هایش، و شکوفه‌های گیلاس هم؛ همه واقعیت دارند.

این میان، تویی که هر دم و هر ساعت می‌دوی توی کوچه‌باغِ خیالِ من و نمی‌گذاری لِی‌لِی ِکودکانه‌ام روی سنگ‌ریزه‌های خسته‌اش به سرانجام برسد.

چیزی که بیش‌تر از همه چیز برایم واقعیت دارد، سکّویی‌ست جلوی عمارت، که تازگی‌ها فلسفه‌ی ساختن‌ش را فهمیده‌ام؛ جایی‌ست برای نشستنِ آن‌هایی که خسته‌اند؛ واقعاً خسته.