مـی‌روی، من می‌مانم و حوضِ ماهی‌های بازی‌گوش
مـی‌روی، من می‌مانم و شمع‌دانی‌های غم گرفته
مـی‌روی، من می‌مانم و حُـسنِ‌یوسفِ دست پرورده‌ات؛ تنهـــا
مـی‌روی، من می‌مانم و این عمارتِ بزرگ، با هشتیِ خاک گرفته، با پنج دریِ بزرگ و نورِ خورشید که هر روز از شیـشه‌های رنگی خودش را عبور می‌دهد و بی تو، دنبالِ جایی می‌گردد که بتابد
یادت هست روزِ اوّل‌مان؟
آمدی، مژده دادی به بودن، به ماندن...
یادت هست همیشه برایم می‌خواندی: آری، به‌اتّفاق جهــــان می‌توان گرفت
حالا یک اتّفاق، دارد تمامِ جهانِ من را از من می‌گیرد
مـی‌روی...