قناری‌ها آشوب می‌خوانند. انار، شاخه‌هایش را سپرده به دستِ نسیمِ عجولِ بهار. شکوفه‌های سیب خودشان را انداخته‌اند روی زمین. همه چیز آشفته است این‌جا.

تا به حوضِ فیروزه‌ای برسم، چه غوغایی می‌شود توی سینه‌ام. یکی از ماهی‌‌قرمزها خودش را انداخته بیرون از آب. تاب ندارد، بالا و پایین می‌پرد، لب می‌چیند.

لب‌ می‌گزم؛ شاید به تقلــید از ماهیِ قرمز. شاید هم برای این‌که نبیند کام‌م خشک شده؛ برای این‌که غصّه‌ای نشوم برای او، با تشنگی‌.

کفِ دستم بالا و پایین می‌پرد.

تقلا می‌کند.

بال‌بال می‌زند ماهی‌قرمزِ بی‌چاره‌ی من.

می‌گذارم‌ش گوشه‌ی حوض. تا باور کند دوباره برگشته توی آب، چند لحظه آرام می‌گیرد همان‌جا.

کمی جلو می‌رود.

می‌ایستد.

نگاهم می‌کند.

با نگاه‌ش شِکوه می‌کند از من؛ از دیر رسیدن‌م...