دیروز، در گرمای تابستان، وقتی یک‌باره باران بارید و هوا بهاری شد، بیش‌تر از همه، نسترنِ انتهای باغ خوش‌حال شد. کودکانه خودش را زیر قطره‌های باران شست. معصومانه همه‌ی نگاه‌ش را برگرداند به جایی که همیشه ما می‌نشستیم، تا تماشا کند دست‌های‌مان را که چه‌طور سردیِ مطبوعِ بارانِ در حالِ خشک شدن روی لباس‌های تابستانی‌مان را فراموش کرده‌اند.
چه‌قدر خانمانه شاخه‌ای را که بالای سرمان بود، با گل‌های سفیدش تزئین کرده بود. چه‌قدر بهاری بود گل‌برگ‌های نسترن. چه قدر مهربان بود شاخه‌هایش، به دست‌های ما.
و چه قدر تابستانی بودیم، من و تو، دیروز...