دی‌روز، میان بازارچه، وقتی رفته بودم عطرِ گُـلِ یخ بگیرم، پیرزنی نگاه‌ام کرد، و نگاه‌اش را برنداشت، تا  از کنارش عبور کنم.

پیرزن نَفَسِ عمیقی کشید و تا ناپدید شوم در پیچِ چهارسوق، نگاه‌ام کرد.

نمی‌دانم برای چه این طوری مات‌اش بُرده بود!

توی عطّـاری، وقتی پیرمردِ عطّـار شیشه‌ی کوچکِ بلوریِ عطر را داد به دست‌ام، شنیدم که زیرِ لب می‌گفت: این همه گُـلِ یخ می‌گیرد، ولی عطرِ اقـاقیا...!

چه می‌بایست بگویم؟

که دهانت....

/ 5 نظر / 11 بازدید
غریبه

برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا ! بوي ترانه اي گمشده مي دهد، عطر اقاقیا هنگامی که تو در کوچه نیستی خصم است [گل]

رستاک

واااااااو !!! عطر مورد علاقه من هم گل یخ هستش !