خودم را حبـس کرده‌ام جایی شبیهِ این زیرزمینِ تاریک و نمور.

تو که رفتی، یــک‌راست رفتم سراغِ زیرزمین.

نشستم یک گوشه که نگاهم تنها بیفتد به پنجره‌ای که نورِ خورشید را از حیاط قرض می‌گرفت برای پاشیدن به تاریکیِ آن.

نشسته‌ام به امید این که نور برود.

نه که برود، که سایه‌ی آمدنِ تو از پشتِ مشبّک‌ِ پنجره بیفتد توی تاریکی و نورانی کند همه جا را.

 

 



/ 7 نظر / 16 بازدید
ص ب ر ا

عالی.... بدجور با دل بازی می کنه !![گل]

زهرا

فوق العاده مینویسی[بغل]

غریبه

گفتي به ناز بيش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست [گل]

ملیتا

باید فراموشت کنم، چندی ست تمرین می کنم من می توانم، می شود، آرام تلقین می کنم سخت است، اما می شود در نقش یک عاقل روم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی، همین خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم حالا نه تو مال منی، نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست، از عشق گلچین می کنم کم کم ز یادم می روی، این روزگار و سهم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم....

پســـــر خـــــالــــــه

[نیشخند]