ماهیِ تنهاییِ مـــن

حالِ ماهیِ تنهایی را دارم، توی تُنگ بلور، که مُدام بیایی کنارش، نگاه‌ش کنی، انگشت بزنی به دیواره‌ی تُنگ و او فرار کند.
دوباره برگردد، و تو دوباره و چندباره انگشت بزنی به دیواره‌ی تُنگِ بلور و ماهی دوباره و چندباره فرار کند و...
روزهای آخرِ تابستان که می‌رسند، برگ‌های چنارِ انتهای کوچه‌باغ که زرد می‌شوند، نوبرانه‌ها که تمام می‌شوند، رنگ‌های سبزِ خسته که جای‌شان را می‌دهند به نارنجی‌های شاد و خندان، بادهای گرم که می‌روند توی خلوتِ خودشان تا ابرهای زیرک بیایند توی آسمانِ زندگی‌مان که هر وقت با هم بودیم، ببارند برای‌مان، دل‌م می‌خواهد فقط و فقط ماهی باشم.
که تو مُدام بزنی به دیواره‌ی تُنگ بلورم
و من فرار کنم...
تمامِ لذتِ ماهی بودن، توی برگشتن‌ش است به سوی انگشتِ تو...

/ 2 نظر / 13 بازدید
مهتاب

رنگ ماهی توی عکس فوق العادست. دردآوره که هیچ کس اشک های ماهی توی تنگ نمی بینه!

نفس

من عاشق این پست شدم .