شاهدمان ماه، که آن شب دور از چشم صنوبرها راه رفتن‌مان را دید. دور از نگاه پرستوها خندیدن‌مان را شنید. دور از خنده‌ی گنجشک‌ها، نگاه‌های‌مان را دید و حتی دور از طعنه‌ی عابرانِ نیمه‌شب، دید که من هستم و تو و یک بغل با هم بودن.

شاهدمان ماه، که از همان اول که راه افتادیم توی کوچه‌باغ، سایه به سایه هم‌‌راه‌مان آمد و نگذاشت یک لحظه تنها باشیم.

شاهدمان ماه، که وقتی ابر شیّاد سیاه آمد بین ما و او قرار گرفت و تو از تاریکی ترسیدی و پناه بردی به روشنی آغوشِ من، نگاه شرم‌ناکش را به آسمان دوخت و وقتی ابر رفت، برای‌مان لب‌خند زد.

شاهدمان ماه، که تا سحر دست به دعا برده بود ابرها بیایند...

 

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
نفس

چقدر دوست داشتنی و نو ...