این‌که هر روز صبح، وقتی می‌روی کنارِ حوض تا مثلِ هر روز احوالِ ماهی‌قرمزها را بپرسی، تا بپرسی اگر زیادی سردشان شده، بگذاری‌شان توی تُنگِ بلوری که همیشه گوشه‌ی  دالانِ عمارت خاک می‌خورد، جُـز زمستان‌ها و روز اول بهار، که ماهی‌قرمز مهمان دارد، من بیایم توی تالار، از آن بالا ببینم‌ت که چه‌طور دل داده‌ای به ماهی‌ها و حسودی کنم به دست تکان دادن‌هایت برای‌شان...

این‌که هر روز یک مُشت آب برداری و همان‌طور که دست می‌آوری بالا تا جوابِ سلامِ دل‌م را بدهی، یک مُشت آب را بریزی پای قطره‌ی اشک‌ت و صورت‌ت را نم‌ناک کنی که من نبینم مُژه‌های خسته از نگه داشتنِ یک قطره اشک را...

این‌که تا برسی، نگاه کنی به گوشه‌ی باغ‌چه، به نرگس‌هایی که تازه برگ‌های‌شان بالا آمده توی این سرما..

این‌که تا به من برسی... توی این سرما...

 



/ 1 نظر / 22 بازدید
نرگس

بهار نرگس ها در زمستان است و خزان شان در بهار