هر روز، دست‌مالِ اشک‌ت را می‌کشی روی بلور‌های شیشه‌ی دلم

نگو شیشه را پاک می‌کنی که آن‌سوی‌ش را ببینی

نگو پاک‌ش می‌کنی، که نبینی‌اش...

 

 

پ.ن: این حق را به خودم می‌دهم که گاهی برای دل‌تنگی‌های خودم بنویسم.

/ 3 نظر / 21 بازدید
ياس حسينيه

اينكه بيايي مقابلم بنشيني و دست هاي ظريفت را بكشي روي دلتنگي هايم كه آرزوايى خسته از تكرار است. اينكه گاهي لابلاي اشكهايم نگاهت گره بخورد به چشمهايم و پلكهايت كه به رنگ ستاره است بىافتد پايين هم كه اتفاق عجيبي نيست. اما اينكه بيايي و با دستمال اشكىات كه پر از گلهاي صورتي و آبي ست, اين دل را پاك كني خيلي دلگير است.

ياس حسينيه

اينكه بيايي مقابلم بنشيني و دست هاي ظريفت را بكشي روي دلتنگي هايم كه آرزوايى خسته از تكرار است. اينكه گاهي لابلاي اشكهايم نگاهت گره بخورد به چشمهايم و پلكهايت كه به رنگ ستاره است بىافتد پايين هم كه اتفاق عجيبي نيست. اما اينكه بيايي و با دستمال اشكىات كه پر از گلهاي صورتي و آبي ست, اين دل را پاك كني خيلي دلگير است.

مثل هیچ کس

[گل]