رفتی و از کوچه گذشتی.

از زیر شاخه‌های انگور که دویده بودند توی کوچه به تماشایت.

از میانِ هفت‌سنگِ پسربچّه‌های تابستان.

از کنارِ کوچه‌باغ.

از روی جویِ آبِ باریکی که کوچه را دو نیم کرده بود.

از زیرِ سقفِ بازارچه ی کوچکِ محلّـه‌مان.

از کوچه‌ی تنگ و باریکی که کوچه‌ی آشتی‌کنان بود برای اهلِ محل تا روزها شانه به شانه‌ی هم شوند و آن‌ها که هم‌دیگر را کم‌تر می‌دیدند، سینه به سینه‌ی هم شوند و گرم هم‌دیگر را در آغوش بگیرند...

نگاهم هنوز پشتِ سرت می‌دود، اما دلم را گذاشته‌ام توی حیاطِ خانه که هر گوشه‌اش برای‌مان کوچه‌ی آشتی‌کنان بود.



/ 2 نظر / 8 بازدید