برای گنجشک‌ها دانه ریختم؛ آن‌ها هم آمدند، برچیدند و آواز خواندند.
نمی‌دانم چرا هر وقت تو لبِ حوض می‌نشستی، گنجشک‌ها می‌آمدند روی دامنت می‌نشستند، اما حالا که دامنِ من هم همان گُـل‌های صورتیِ ریز را دارد، حالا که روسـری‌ام بوی گُـلِ یخ می‌دهد، حالا که حتی چشم‌هایم مثل تو اشک دارند گوشه‌شان، حالا که مثل تو و حالا که جای تو نشسته‌ام، گنجشک‌ها از روی پرچینِ ایوان نمی‌پرند به سویم!
نمی‌دانم چرا وقتی مثل تو جارو به دست می‌گیرم و توی ایوان را آب می‌پاشم و جارو می‌زنم، گنجشک‌ها بالای سرم نمی‌پرند.
اصلاً نمی‌دانم شعرِ این روزهای گنجشک‌ها که دیگر تو با دستت برای‌شـان دانه نمی‌پاشی، چیست؟
این‌روزها، گنجشک‌ها حال و روزِ غـزل‌های عاشقانه‌ای را دارند که در تنهاییِ دلـم می‌آیند و می‌روند و با خود فقط اشـک می‌آورند.


/ 0 نظر / 15 بازدید