حالا فصلِ رقصِ ناردانه‌ها زیرِ نورِ تندِ خورشید است، وقتی دارد از پشتِ دیوارِ عمارت سرک می‌کشد داخل و لب‌خند می‌زد به ماهی‌ها. فصلِ خواندن‌های گاه‌ و بی‌گاهِ قُمری‌ها که عاشق می‌شوند و اولین جایی که خوش‌‌شان می‌آید، خانه می‌سازند. فصل کِز کردن ماهی‌ها، گوشه‌ی حوضِ نقره‌ای؛ انگار هر ماهی، یک کاشیِ کوچک را برای خودش انتخاب کرده و به آن خو گرفته که سر بگذارد رویش. حالا فصلِ بازی و خنده‌ی بچّه‌هاست، زیرِ بازارچه، تا برسند به چارسوق و از هم جدا شوند و هر کس برود به خانه‌ی خودش. دل‌م، تو را تا چارسوق دنبال کرد و دیگر نفهمید از کدام راه رفتی، تا سر همان بنشیند به انتظارت. چشمم اما دیدت که لب‌خند داشتی روی لب‌ت... و خدا می‌داند حالِ من، بدون آن لب‌خند...

/ 0 نظر / 32 بازدید