نگـاه نمی‌کند.

با دست سنگ‌ها را لمس می‌کند و همان‌طور که یکی را جا می‌دهد روی سرِ بقیه‌ی سنگ‌ها، با دستِ کودکانه‌اش سطحِ صافِ یکی دیگر را آماده می‌کند برای گذاشتن روی قبلی.

     نگـاه نمی‌کند.

     نگـاهِ پسربچّه‌های توی کوچه که هفت‌سنگ بازی می‌کنند و موقع عبور از کنارشان، بدون این‌که سر و صدای‌شان را کم کنند، همان‌طور به بازی‌شان ادامه می‌دهند، محکومت می‌کند به جنون.

     نگـاه‌های‌شان فرق می‌کند با پیرزن‌ها که خیلی ساده و صمیمی می‌فهماندت خامی و نپخته.

     و نگـاهِ پیرمردها که همان‌طور است، ولی دل‌سوزانه.

     فرقش این است که برایت قداست قائل است، نگـاهِ پیرمردها.

     برای من، برای تو، برای نبودنت؛ حتی برای نگـاه‌های من.

     من نگـاهم خیس است از اشکی که بعد از نبودنت یک لحظه آرام نگرفته.

     مثل روزی که برایم گُـل مریم را که خیلی دوست داشتی، آوردی و هر دو زُل زدیم به چشم‌های خیسِ هم و اشک‌هامان را با گوشه‌ی روسری مخفی کردیم.

     هنـوز عطـرِ مریم‌ت...

     هنوز نگـاهم...


/ 0 نظر / 15 بازدید