# تو
من، هنوز، چشم دوخته‌ام به انتهای چهارسوق، جایی که آخرین شعاع نور خودش را انداخت روی گل‌های دامن‌ت... تو، با ناردانه‌ها ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 10 بازدید
زنبورها این‌ روزها چه هیاهویی دارند... شاداب می‌روند، خسته برمی‌گردند با خودشان شهد می‌آورند شهد گل‌های بهاری مثل گل‌های دامنِ تو وقت‌هایی که کنار حوض ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 9 بازدید
پاییز بیاید، تو هم بیایی، بنشینیم کنارِ حوضِ فیروزه‌ای، زیرِ بلندای شاخه‌های اناری که از ذوقِ دیدنِ تو لب باز ... ادامه مطلب
/ 4 نظر / 8 بازدید
کنارِ پنجره‌ی مُشبّکی که رو به حیاط باز می‌شود و در نگاهِ اوّل، حوض را با ماهی‌هایش می‌ریزد توی نگاه، ... ادامه مطلب
/ 6 نظر / 6 بازدید
باران که می‌بارد، آب از روی دیوارِ کاه‌گِلیِ باغِ هم‌سایه تقلّا می‌کند که برسد به زمین.دیوار اما محکم ایستاده، که ... ادامه مطلب
/ 1 نظر / 7 بازدید
  یادِ کودکانه‌ها‌ی عید به خیر، که وقتی می‌گذشت، به بهانه‌ای با هم قهر می‌کردیم، تا کم‌تر جلوی چشم هم باشیم. حاضر ... ادامه مطلب
/ 10 نظر / 5 بازدید
دلم را گرفتم روی دست؛ روانه‌ی بازار شدم نه، هراس برت ندارد که زده‌ام به رسوایی؛ نه درویش، همان که نبشِ چهارسوق، ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 5 بازدید
توی ایوان؛ روزها را می‌شمارم. روزهای با هم بودن‌مان. روزهای رسیدن؛ ماندن... هنوز نمی‌دانم کدام‌مان به آن یکی رسید؛ من به تو، یا ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 7 بازدید
نشستم به تماشای ستاره‌ها اوّل ستاره‌ی خودم همان بود، که بود بعد ستاره‌ی تو؛ همان که هر شب برای نشان دادنش دستم را ... ادامه مطلب
/ 0 نظر / 7 بازدید