توی ایوان؛ روزها را می‌شمارم.

روزهای با هم بودن‌مان.

روزهای رسیدن؛ ماندن...

هنوز نمی‌دانم کدام‌مان به آن یکی رسید؛ من به تو، یا تو به من!

حالا که رفته ای، نمی‌دانم من بی تو...، یا تو بی من!

توی ایوان بازوهایم را گرفتی و من را با خودت نشاندی.

دامن‌هامان تنید توی هم و گُـل‌هاشان یکی شدند؛ گُـل‌های صورتیِ دامنِ من، با گُـل‌های بنفش و سفیدِ دامنِ تو.

عطر گُـل یخ بود که از نگاهت پاشید توی وجودم و من انگار نه انگار توی این دنیا هستم، تمام دلم را خوش کردم به نرمیِ انگشت‌هایت روی بازوهایم.

حالا مستِ بوی گُـلِ یخ، نشسته‌ام توی ایوان و نگاه دوخته‌ام به حوض و ماهی‌هایش.

این همان ماهیِ‌ بازی‌گوشی‌ است که پرید توی دامنت.

یادت هست ترسم را، که می‌گفتم برش گردان توی حوض؟

و تو آرام، باله‌هایش را نوازش می‌کردی که نترسد...

یادت هست، تلاطم آبِ حوض را؟

هنوز نمی‌دانم، ماهی بی‌تابِ آب بود، یا آب...

هنوز نمی‌دانم، من بی تو...، یا تو بی من!

 




/ 0 نظر / 7 بازدید